17 تیر ساعت 18:30 . ما از 1 ساعت قبل رو به رو درِ سالُـن بودیـم . همش ایستآده بودیـم . رفتیـم تو ، 19:30 شروع شُد . مَـن تنها بودَم
خیـلی خوب بود . از بهتریـن شب هآم بود . اینقدر جیـغ و داد زدم گلـوم دَرد گرفتـِه بود .. تو ویـدیـو هام صِدای نکَره ـَم میآد :)) کلی عکس و ویـدیـو .. وسطِش کع مشکل پیش
بهش گفتم بی لیاقـت و بلاکم کرد و اینستآ هَم بلاک کرد و دفعه پیش اینستآ بلاک نکرد .. هرچی دلش میخواد تو دعوا میگه . دیگه نتونستم تحمل کنم :) به خصوص ک خبر داشتم pm میده جایی و راستش خودم دعوا رو راه انداختم چون حواسش جایِ دیگه بود و خبر داشتم .. زنگ زدم دوبار . رَد داد .. یِ اِس دادم ..
فکر کُنم تمـ
تویِ این چند وقت هَم روزایِ بد در حَد مرگ داشتـم و هَم روزایِ معمولی . حدودایِ 24 تیـر بود . خیلی روزِ بدی بود . مَن به دلایلی کِ میدونستـم به یکی دیگه جواب میده و به مَن جواب نمیـده بهش گفتم اوکی بای . و اونم شدیدا عصبی شُد :) ما کلا بای نداریـم تویِ حرفآمون . حتی ناراحت باشیـم میگیم فعلا یا میگیم
هیشکی تنهآ تـر از مَن نیس .. نه کسی نگرانـم میشِه . نه کسی حالِ بدمُ جدی میگیره .. نه گوشیم زنگ میخورهـ .. شده حتی تو خیابـون اداشُ در آوردم کِ اینقدر بی کَس نباشم .. نشُد تلگرامم رو باز کنم ببینم همه پیام دادن قبل از مَن .. حالمُ پرسیـدن .. نشُد . همیشه اول من بودم .. (: نَ دوستِ واقعی دارم .. حتی